سبط ابن الجوزي ( مترجم : محمدرضا عطائى )
37
تذكرة الخواص ( شرح حال و فضائل خاندان نبوت ) ( فارسي )
من با ايشان بجنگم تا اين كه مانند ما ( مسلمان ) شوند ؟ » رسول خدا ( ص ) فرمود : « در ناحيهء ايشان فرود آى و بر آنها اسلام را گوشزد كن ! » ( 1 ) مسلم ( در صحيح خود مىگويد ) عمر بن خطاب آن روز گفت : هيچ وقت فرماندهى را دوست نداشتم مگر امروز ! نگاهى به پرچم كردم كه شايد به من واگذارند ، رسول خدا ( ص ) على ( ع ) را صدا كرد و پرچم را به او داد و فرمود : « برو تا اين كه خدا به دست تو فتح را نصيب ما كند و به چيزى توجه مكن ! » پس على ( ع ) اندكى پيش رفت سپس توقّف كرد و به هيچ چيز توجه نداشت و صدا زد : « يا رسول اللّه ! بر چه محورى با ايشان بجنگم ؟ » فرمود : « تا وقتى كه گواهى دهند بر اين كه خدايى جز خداى يكتا نيست و اين كه محمد رسول خداست و هرگاه چنين گواهى دادند در حقيقت خون و مالشان را به حق از تو بازداشتهاند و حسابشان با خداست » . ( 2 ) ( مؤلف مىگويد ) پيامبر ( ص ) در اين حديث از آن جهت به شتران سرخفام مثل زده است كه اين نوع شتران از گرانبهاترين اموال عرب است . و اين كه على ( ع ) به چيزى توجه نداشت به خاطر فرمانبردارى از رسول خدا ( ص ) و انجام ادب و مبادا دستور رسول خدا را اجرا نكرده ، برگردد . ( 3 ) احمد بن حنبل اين حديث را در كتاب الفضائل نقل كرده و افزوده است كه رسول خدا ( ص ) پرچم را به دست گرفته و آن را تكان داد سپس فرمود : « كيست كه اين پرچم را بگيرد و حقّش را ادا كند ؟ » يكى گفت : من ! فرمود : « برو ! » بعد ديگرى آمد و گفت : من فرمود : « دور شو ! » اين عمل را با چند تن تكرار كرد ، آنگاه فرمود : « سوگند به خدايى كه محمد را كرامت بخشيده است پرچم را به مردى خواهم داد كه از نبرد با دشمنان فرار نمىكند ( رو به على كرد و فرمود ) يا على پيش بيا » سپس پرچم را به على مرحمت كرد و خداوند خيبر را به دست او گشود . در روايتى على ( ع ) در حالى به حضور پيامبر آمد كه درد چشم بود به نحوى كه جاى پاهايش را نمىديد . على ( ع ) مىگويد : « پس از روزى كه رسول خدا ( ص ) براى من دعا كرد ، چشمم درد نگرفت و ناراحتى سرما و گرما را هرگز احساس نكردم » بدين جهت لباس تابستانى را زمستان و لباس زمستانى را در تابستان مىپوشيد . ( 4 ) احمد در كتاب الفضائل از قول حسن بن على بصرى و او از حسين بن راشد طفاوى به نقل از صباح بن عبد اللّه از قول قيس بن ربيع و او از سعد خفّاف و او از قول عطيه به نقل از